هم اکنون : دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین اخبار ایران تئاتر :
گفت و گو
بازدید : ۱۱۶۸ بازدید   نسخه چاپی  
۲۱ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۹:۳۲
لذت زندگی
گفت و گو با ”محمدمهدی خاتمی” نویسنده و کارگردان نمایش ”عطسه 21 دسامبر”

پیمان شیخی:

نمایش "عطسه 21 دسامبر" نام اثری است که با کارگردانی محمد مهدی خاتمی در تالار سایه مجموعه تئاترشهر درحال اجراست.

خاتمی، از نمایشنامه نویسان و کارگردانان باسابقه تئاتر مشهد است و نمایش "عطسه 21 دسامبر" نخستین اثری است که آن را در تهران روی صحنه می برد.
گفت و گوی سایت ایران تئاتر را با خاتمی در مورد جدیدترین اثرش می خوانید.

چه شد که به سراغ موضوع 21 دسامبر رفتید؟
طبیعتا هر موضوعی که برای یک اثر نمایشی انتخاب شود این پرسش را برای مخاطب به وجود می آورد که چرا این موضوع انتخاب شده است.
احساس من این است که همیشه برای ما آدم ها چیزهایی در زندگی وجود دارد که نامکشوف و ناشناخته است  و این ناشناخته ها و رمز و راز و پیچیدگی های زندگی است که همیشه ذهن ما را درگیر می کند و اگر این پیچیدگی ها و رمز و رازها و نا آگاهی ما نسبت به این چیزها نبود، شاید ما شب ها راحت تر می خوابیدیم و آرامش  بیشتری داشتیم و شاید تا این حد نگران فردا و فرداهایمان نبودیم که چه اتفاقی برایمان می افتد.
به اعتقاد من شاید مرگ مهم ترین مسئله ای باشد که آدم ها، از زمانی که به شناخت می رسند و کودکی خود را طی می کنند، همواره با آن درگیرند و درصدد فرار آن اند، ولی همه آدم ها می دانند که روزی خواهند مرد و اینکه چگونه با این موضوع مواجه می شوند و با آن برخورد می کنند مسئله خیلی مهمی است که شاید به عنوان یک عامل بازدارنده ذوق و شوق آدم ها وجود دارد و همه چیز را دوباره تحت الشعاع خود قرار می دهد.
هنگامی که ما از مرگ غفلت می کنیم  خیلی سبکبال و پرنشاطیم، ولی عموما وقتی در خلوت تنهایی مان فکر می کنیم، تنهایی ای که تعمیم پیدا می کند، خیلی برایمان سخت خواهد بود.
یک خبر صادقانه و یا یک شایعه همیشه ما را وادار به واکنش می کند.  خبری هست که در 21 دسامبر 2012 دنیا پایان می یابد و همه چیز تمام می شود و زندگی ما نیز به پایان می رسد. به اعتقاد من برخورد و واکنش آدم ها در مورد این خبر موضوع جذابی است که می توانست دستمایه نمایش باشد و به همین دلیل نیز خیلی وقت بود که در این فکر بودم چگونه می شود با آن برخورد کرد. اگرچه تجربه سختی برایم بود، ولی با آن برخورد کردم.
با توجه به اطلاعاتی که در ابتدای نمایش، با صدای صبا کمالی، به تماشاگران داده می شود و موضوع خاصی که برای این اثر انتخاب شده  است چه مدت زمانی را برای خلق آن صرف کرده اید؟
این نمایشنامه را در سال 90 نوشتم و این سال را یکی از بهترین سال ها برای نمایشنامه نویسی خودم می دانم؛ زیرا نخستین سالی بود که دو نمایشنامه را نوشتم و نمایشنامه " سنگ بست" نمایش برگزیده جشنواره تئاتر رضوی شد.
این پرکاری در نمایشنامه نویسی هم شاید به این دلیل بوده است که وقتی از مشهد به تهران آمدم حدود یکسال فعالیتی نداشتم و با فضا آشنا می شدم و همین امر نیز موجب شد تا زمان بیشتری برای نگارش نمایشنامه داشته باشم.
نمایش دیگری که نوشتم نمایش "شاید فردا" بود که همین اواخر به "عطسه 21 دسامبر" تغییر نام پیدا کرد و در حال اجراست.
دلیل تغییر نام آن چه بود؟
" شاید فردا" نامی بود که خودم دوست داشتم، ولی مهم ترین اتفاقی که پیش بینی شده "عطسه خورشیدی، است که در 21 دسامبر رخ خواهد داد و خورشید عطسه می کند و با این عطسه دنیا را در معرض نابودی قرار می دهد که البته این یک پیشگویی است و واقعیت ندارد. به همین دلیل نیز من به سراغ "عطسه خورشیدی" رفتم و گفتم شاید این نام، نامی علمی باشد که آدم را به یاد بحث های کهکشانی بیندازد و به همین دلیل نیز این تغییر نام صورت گرفت که نمی دانم خوب شده یا خیر.
در هر صورت شخصیت "میترا" باید از جایی شروع کرده باشد و یک خبر انگیزه این شخصیت برای حرکت انتحاری باشد که با زندگی اش می کند، زیرا در حقیقت مشغول به باد دادن زندگی اش است. این حرکت انتحاری اینگونه به تماشاگر معرفی می شود که از طریق یک ارتباط مجازی صورت گرفته است؛ یک گروه مجازی، که یکی از آن ها در ترکیه، یکی در اتریش و یکی در مصر زندگی می کنند تبدیل به یک گروه می شوند که یک ماه آخر را خوش بگذرانند؛ یکی درکنار اهرام ثلاثه، یکی در موزه موتزارت، یکی روی پل بغاز و سعی کردم اماکنی را انتخاب کنم که به لحاظ نمایشی جاهای زیبایی اند و "میترا" و "امیر" افراد ایرانی نمایش اند که حالا به "سیسنگان" آمده اند.
آیا واقعا در قرن بیست و یکم چنین عشقی وجود دارد که مردی با سختی زیاد زندگی را فراهم کند و حالا بنا به خواست همسرش و با این اندیشه که روز موعود نزدیک است تمام درآمد خود را خرج کند؟
اولا در طی نمایش متوجه می شویم که این زن دچار نوعی روانپریشی و توهم است و همیشه امیر سعی دارد به خاطر عشق زیادی که به میترا دارد هرگونه که ممکن است به او کمک کند تا روانپریشی اش تعدیل شود و دوست دارد به او ثابت کند که هیچ اتفاقی رخ نمی دهد.
حتی با از دست دادن تمام زندگی ای که سال ها با مقتصد بودن گردآوری کرده است؟
شاید این حرکت انتحاری منطقی نباشد، ولی این همان تناقضی است که در این شخصیت ها وجود دارد و این آدم اکنون نیز به این نتیجه رسیده است که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، ولی می خواهد ثابت شود و درعین حال ترجیح می دهد تمام این دارایی از بین برود، ولی "میترا" برایش بماند. حتی زمانی که در مورد پیامک های تلفن همراه صحبت می کنند، مدام دوست دارد پیامکی باز شود که او برای "میترا" فرستاده است و پیامک های او در فایل تلفن همراه همسرش باشد و دوست دارد "امیر" در زندگی "میترا" جاری باشد.
درحالی که شخصیت "شبنم" جاری است.
بله و امیر سعی دارد که این اتفاق در مورد او رخ دهد، حتی اگر به قیمت از بین رفتن زندگی اش باشد، ولی خوشحال است که اگر هم این اتفاق بیفتد، دوباره زمین و آسمان هست و "میترا" هم هست، چون "میترا" هست پس بقیه چیزها برایش اهمیت ندارد. من می گویم که این نمی تواند قائده باشد، اگرچه تئاتر جای مطرح شدن استثنائات نیست، ولی اعتراف می کنم که این قاعده نیست و یک استثناء است و این زن و شوهر از بین میلیون ها نفر، که در این کشور زندگی می کنند، حاضر شده اند این بازی را شروع کنند و بازی خطرناکی هم شروع

معتقدم تئاتر باید خیلی ساده باشد و حتی یک موضوع خیلی ساده را می توان دستمایه تئاتر قرار داد و به نظر من نیاز نیست که روابط آدم ها خیلی پیچیده باشد
کرده اند.
در صحنه ای که سروش طاهری و صبا کمالی بر سر میز شطرنج نشسته اند، سطح میز شطرنج به سمت صبا کمالی شیب دارد، علت خاصی برای این مسئله وجود دارد؟
خیر، این مسئله فقط به مشکلات مالی ما باز می گردد که ما نتوانستیم وسایل مورد نظرمان را تهیه کنیم و رضا مهدی زاده با حداقل امکانات و با بزرگواری این شرایط را فراهم کرد. ما برای میز شطرنج هم می گفتیم که ای کاش این میز صاف بود تا شطرنج ها نریزند به هر حال دلیل خاصی برای این صحنه وجود ندارد
باوجود اینکه نورپردازی انتهای صحنه تداعی گر دریاست و طراحی جلوی صحنه نیز تداعی گر کناره اتوبان است، جز یک صحنه از نمایش، چرا هیچ صدایی شنیده نمی شود؟
در مورد صدای اتومبیل ها باید بگویم که به لحاظ بصری این قرارداد بین ما و تماشاگرمان وجود دارد که اینجا جاده است، ولی به لحاظ شنیداری نیز با چند رفت و آمد اتومبیل این قرارداد را داریم که اینجا جاده است، ولی من دوست نداشتم که در تمام مدت نمایش صدای رفت و آمد اتومبیل ها وجود داشته باشد و به لحاظ بصری به تماشاگرم رساندم که اینجا جنگلی کنار دریاست و جاده ای هم وجود دارد.
در مورد صدای اتومبیل ها با شما موافقم، ولی صدای دریا دلنشین است، چرا از صدای دریا استفاده نکرده اید؟
اتفاقا فرشاد آذرنیا، که زحمات زیادی را متحمل شده  بود، معتقد بود که از دو پلی یر استفاده کنیم که یکی مختص به آمبیانس دریا و صدای رفت و آمد اتومبیل ها باشد و دیگری نیز مختص به افکت های موضعی باشد و اتفاقا امتحان هم کردیم، ولی تا یک جایی جواب می داد و از یک جایی به بعد گوش تماشاگر خسته می شد و ترجیح دادیم که از صدای دریا نیز در مدت نمایش استفاده نشود.
من فکر می کنم این نمایش یک پیام در زیرلایه خود دارد و آن هم استفاده از زندگی و برکات پروردگار است. به نظر شما این دریافت درستی است؟
در کنار این نگاه ساده ای که در نمایش جاری است، یک نگاه نشانه ای هم می توانیم داشته باشیم و آن نیز این است که 21 دسامبر برای همه آدم ها اتفاق می افتد و برای خیلی از آدم ها در همین لحظه که من و شما در حال صحبتیم 21 دسامبر اتفاق افتاده است و برای عده ای دیگر فردا اتفاق می افتد. یعنی برای همه آدم ها 21 دسامبری وجود خواهد داشت و این یک ماهی که میترا و امیر خوش گذراندند، شاید به نوعی تولد تا مرگ همه آدم ها باشد. در این نمایش یک ماه است و آنجا 50، 60 یا 70 سال است، ولی آدم ها می دانند که بالاخره این فرصت تمام می شود و باید با این قضیه مواجه شوند و بدانند که چقدر برای این اتفاق آمادگی دارند. آدم های این نمایش قصد دارند تا آخرین لحظه شان خوش بگذرانند، به دلیل اینکه فرصت های زیادی را از دست داده اند و خوش نگذرانده اند، اگرچه در این لحظه با این استرس و نگرانی هایی که دارند هرقدر هم که خرج می کنند، می بینند خوش نمی گذرانند، چون همیشه این ترس و اضطراب وجود دارد، ولی قصد دارند تا آخرین روز از زندگی شان بهره ببرند و گذشته ای را جبران کنندکه مدام با کار و تلاش سپری شده است.
در صحنه ای که میترا به جعبه نارنج لگد می زند، برای چند دقیقه این زن و شوهر به زندگی عادی باز می گردند و روز موعود را فراموش می کنند. علت شکستن این فضا چه بود؟
در بخش هایی از نمایش این زن و شوهر به زندگی عادی باز می گردند، درست زمان هایی که آن واقعه را فراموش می کنند.
آیا نارنج را می توانیم به "خیال" تعبیر کنیم؟
خیر، من اصلا نخواستم از نشانه ها استفاده کنم و فضای این کار یک فضای کاملا واقعی است. من دقیقا با زندگی انطباقش داده ام. ما آدم ها ممکن است در روزها و ماه هایی از 21 دسامبر واقعی مان غافل شویم و این به دلیل درگیری هایی  است که داریم و در زمان هایی آن را به خاطر می آوریم و ممکن است دو، سه روز افسرده باشیم و یا احساس بیماری داشته باشیم و پس از اینکه پاسخ آزمایش هایمان را دریافت می کنیم و از سلامتی مان باخبر می شویم، دوباره به زندگی عادی باز می گردیم. می خواهم بگویم که این رفت و برگشت ها حاصل فراموشی ما آدم هاست و اگر فراموشی را نداشتیم، سخت می توانستیم زندگی کنیم، چون فراموش می کنیم به زندگی باز می گردیم. من خواستم میترا و امیر در لحظاتی از نمایش 21 دسامبر را فراموش کنند و به زندگی بازگردند، ولی به محض اینکه اسم فردا به میان می آید دوباره به هم می ریزند.
شما مدام تاکید می کنید که از نشانه ها استفاده نکرده اید و من دوباره تاکید می کنم که در همین صحنه نیز برای یک لحظه صدای دریا به گوش می رسد. علت خاصی برای صدای دریا در این صحنه وجود داشته است؟
شاید ما نتوانستیم آنگونه که باید و شاید تنظیم کنیم که صدای دریا در کدام صحنه به گوش برسد، ولی خواسته ایم که سکوت هایمان را با این صداها پر کنیم و اگر هم جوابگو نبوده به ضعف فنی باز می گردد.
 فکر نمی کنید بهتر بود که در طی نمایش در مورد واقعه 21 دسامبر به منابعی اشاره می شد؟
من نخواستم این مسئله را خیلی محکم و مستند جلوه دهم، زیرا این ماجرا را نه تایید می کنم و نه رد می کنم. همین الان هم اگر در اینترنت جست و جو کنیم اطلاعاتی داده می شود که دستمایه ای نگرانی برخی آدم ها می شود.
علت اینکه در نمایش از موسیقی کم بهره برده اید چیست؟
حقیقتش با توجه به زحمت زیادی که آقای لطفی برای موسیقی نمایش کشیده، اصلا راضی نیستم، به دلیل اینکه ایشان دیر به ما پیوست. ما در خیلی جاها دچار این مشکل بودیم و با اینکه من برنامه ریزی ام را خیلی زود شروع کرده بودم، ولی جابجایی بازیگر ما را کلی عقب انداخت و من منتظر شدم تا کار به یک جاهایی برسد تا آهنگساز موسیقی کار را آماده کند، اما ناهماهنگی هایی به وجود آمد. من شب گذشته خیلی از موسیقی ها را حذف کردم و به دو، سه قطعه موسیقی، که می تواند به نمایش کمک کند، البته این به این دلیل نیست که آقای لطفی کاری انجام نداده، بلکه از آنجا که دیر به ما پیوست، موسیقی کارکرد خودش را در جهت پیشبرد نمایش ندارد.
انتخاب بازیگران شما بسیار هوشمندانه صورت گرفته است، چطور به عوامل اجرایی رسیده اید؟
من مهرماه سال گذشته این کار را آغاز کردم و به سی امین جشنواره بین المللی تئاتر فجر ارائه دادم و خوشبختانه پذیرفته هم شد که همزمان بود با انتصاب من به عنوان رئیس انجمن نمایش، بنابراین به پیشنهاد دکتر رحمت امینی از حضور در جشنواره فجر انصراف دادم.
سروش طاهری، که سال ها با هم کار کرده بودیم، از همان آغاز برای این نمایش انتخاب شده بود و من خیلی دنبال خسرو احمدی بودم، با وجود اینکه شناختی از من نداشت و این انتخاب فوق العاده خوبی بود، زیرا به شخصیت نمایش خیلی نزدیک است. مهدی فریضه بعدا به ما پیوست که برای این نقش بهترین بود. صبا کمالی خیلی دیر به ما پیوست و اگر زودتر حضور داشت، خیلی اتفاقات بهتری رخ می داد که البته طی همین یک ماهی هم که در گروه ما قرار گرفت خیلی خوب از پس کار برآمد و من از این گروه راضی ام و فکر می کنم  بتوانند ارتباط مخاطب را با نمایش برقرار کرده و تماشاگر را یک ساعت با خود همراه کنند.
طراحی صحنه نمایش هم به سادگی صورت گرفته و قابل تامل است.
رضا مهدی زاده و سعید حسن لو طراحان صحنه نمایش بودند که در عین حال که طراحی خیلی ساده ای است، خیلی فوق العاده انجام شده است و بسیار چشم نواز است و باید بگویم که این سادگی دقیقا همان سادگی ای است که در نمایشنامه و در نمایش من وجود دارد، زیرا معتقدم تئاتر باید خیلی ساده باشد و حتی یک موضوع خیلی ساده را می توان دستمایه تئاتر قرار داد و به نظر من نیاز نیست که روابط آدم ها خیلی پیچیده باشد و به همین راحتی که آدم ها زندگی می کنند در تئاتر هم حضور دارند. البته اگر شرایط مالی خوبی داشتیم که رضا مهدی زاده قصد داشت کارهای دیگری هم انجام دهد.